دو شعر از برتولت برشت
برای این پست دو شعر از برتولت برشت انتخاب کرده ام
بر گرفته از کتاب «آقای نخست وزیر» - ترجمه و باز سرایی: دکتر شاهکار بینش پژوه
---------- نجوای کارگر با سواد ----------
تِب را که ساخت؟
پادشاهان؟
براستی این پادشاهان بودند که سنگ ها را به دوش حمل می کردند؟
بابِل را؟
کارگران آیا در ویلاهای مجلل لیماخانه داشتند؟
در غروبی که ساختن دیوار چین پایان گرفت
کارگرانش کجا رفتند؟
طاق نصرت های رُم را؟
بیزانس ستوده شده در قصه ها را؟
آتلانتیس افسانه ای را؟
آیا به راستی اسکندر
خود به تنهایی به فتح هند در آمد؟
یا سزار
حداقل یک آشپز همراهی اش نمی کرد؟
آن گاه که پیروز می شدند
که می پخت شام پیروزی را؟
که می داد هزینه های جنگ را؟
کوهی از روایت
!کوهی از پرسش
---------- چوب ----------
هفت سالی می شد که راه نرفته بودم
پزشک پرسید: این چوب ها چیست؟
گفتم: فلجم
گفت: آنچه تو را فلج کرده همین چوب هاست
سینه خیز، چهار دست و پا قدم بردار و بیفت
چوب های زیبایم را گرفت
.پشتم شکست و در آتش سوزاند
حالا من راه می رم
اما هنوز هم وقتی به چوبی نگاه می کنم
تا ساعت ها، بی رمقم
Labels: برتولت برشت, چوب, نجوای کارگر باسواد


0 Comments:
Post a Comment
Subscribe to Post Comments [Atom]
<< Home